تبليغاتX


نوشته های بیاد ماندنی

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387


بنام آنکه عشق را تقدس بخشید …

 

 

سلام نازنینان و همراهان همیشه ام

 

 

زندگی را اگر ، صرف محبت و صفا نکنیم ، وجودمان را اگر

 

متبرک صداقت نکنیم …

 

لحظات و دقایق مان را با حلاوت مهربانی و گذشت شیرین تر

 

از عسل نکنیم ...

 

بایستی طعم گس بی مهری را بچشیم ، در شاهراه زندگی

 

ثانیه های تلخی رو با عبور سنگین و ساکت عقربه ها   

 

شاهد و ناظر باشیم …

 

اگر به زندگی سلامی عاشقانه نکنیم و با تلخی ها و شکست ها

 

وداع نداشته باشیم …

 

بایستی تا چشمانمان می نگرد و قلب هامان می طپد ، مسافر

 

قطار ناکامی  و تلخکامی ها باشیم …

 

معتقدم نان محبت را آغشته به شیرینی دوستی بی ریا کرده و

 

بر سفره ی پاک ، ساده و بی آلایش عشق، یکدیگر را عاشقانه

 

به ضیافتی دلانه میهمان کنیم .

 

 

 

ایستگاه اول

 

_______________________________________

 

 

 

واژه های تو فرش ایرانی ست ، چشمانت دو پرستوی دمشقی

 

که بین دو دیوار در پروازند

 

قلب من ، چون کبوتری بر آب های دستان تو پرواز می کند

 

و قیلوله ای می کند در سایه ی دیوار

 

 

                                                           نزار قبانی     

 

تو کسی نداشتی ، من داشتم

 

من عاشق بودم !

 

                                                    برتولت برشت  

 

 

جا مانده است چیزی ، جایی که هیچ گاه ، هیچ چیز جایش را 

 

پر نخواهد کرد ، نه موهای سیاه و نه دندانهای سفید !!

 

 

                                                   حسین پناهی 

 

 

به عمر شکوفه ی سیبی می پاید عشق .

 

آنگاه که در دست های آزمندمان می پژمرد !!!

 

 

شاعر ایرانی عضو انجمن پن آلمان …سعید …

 

 

ایستگاه دوم

 

_________________________

 

 

از جناب فتحعلیشاه ، شاعر خوب و برجسته ی کرج

 

انتخابی دارم امیدوارم که از خوانش آن لذت ببرید .

 

 

روز من شام خطر بود ،  نمی دانستم

 

اشک من خون جگر بود ، نمی دانستم

 

 

به هوای تو نشستم به بام دگری

 

خانه ام جای دگر بود ، نمی دانستم

 

 

فتنه در کار دلم چند کنی ، چند بگو

 

حکم تو ، حکم بتر بود ، نمی دانستم

 

 

وسط کوچه ی ما یک در تاریک زدند

 

عشق ما تا دم در بود ، نمی دانستم

 

 

وسط خط کشی عشق ، جریمم کردند

 

پای من فکر سفر بود ، نمی دانستم

 

 

یار می خواست ببیند غم و هجران مرا

 

چشم من یکسره تر بود ، نمی دانستم

 

 

چشم بر هم نزده ، سفره ی ما برچیدند

 

عمر ما شام سحر بود ، نمی دانستم

 

 

پشت آن پنجره در باغ  ، هوا بارانی ست

 

ساعتم گفت: در آنجا چه خبر بود ، نمی دانستم

 

 

کوزه ی عاطفه ام در وسط کوچه شکست

 

عابری گفت: قدر بود ، نمی دانستم

 

 

دوستی گفت ندا ، عشق و جنونت زچه روست ؟

 

گفتمش : کار هنر بود ، نمی دانستم !!!

 

 

همدلان تا همیشه ام ، نوشتن برای شما نازنینان ، مرا

 

عاشقانه به فضای مجازی دلبسته می کند …

 

پس تا همیشه … لحظات ، ثانیه ها و دقایق تان

 

قشنگ و بیاد ماندنی …

 

 


5:37 | شرقی |

جمعه سوم خرداد 1387

بازگشت

بنام آنکه دوستی را تقدس بخشید …

 

 

تنها یک چیز، یک رویا را ناممکن می سازد

ترس از شکست !!

 

                                             پائولو کوئیلو

 

________________________________

 

 

دوستان نازنین و همراهان تا همیشه ام سلام

 

دوستان خوبم شرایط دست به دست هم داد و موقعیتی

 

بوجود آمد که بنده یعنی (شرقی) به اجبار بایستی از

 

فضای مجازی و دنیای ادبی وبلاگ خارج می شدم و

 

در نتیجه موهبت بودن در کنار شما یاران مهربان را

 

از کف می دادم و از دریافت کامنت های پرمهر و خوانش

 

مطالب و اشعار زیبایتان که برگرفته از اندیشه پاک و زلال

 

شما بود محروم می شدم .

 

من در نهایت سادگی وارد بلاگ شدم و دوستانی را اختیار

 

کردم ، فرهیخته ، نیک اندیش و نیک کردار انشاءالله ..

 

اما در همین غیبت دو ماهه ام دانستم بسیار ندانسته ها را

 

دانستم دوستی مجازی هم نیاز به یکرنگی خواهد داشت

 

صفا و صداقت اگر از دوستی ها و روابط حذف شود

 

قطعا دوامی نخواهد داشت .

 

در کامنت های پیشین که متاسفانه دیگر امکان بازگشت

 

نخواهد بود ، برایتان نوشته بودم که فضای وبلاگ و

 

رفت و آمدهایش را صمیمی و دلی می دانم وورود به

 

عرصه وبلاگ به معنای تبادل فرهنگی ، ادبی و اجتماعی

 

در غایت مهربانی و راستی ست .

 

بزرگترین دعایم برای شما اینست که امیدوارم دوستی ها

 

توام با یکرنگی و صداقت بوده و دوستان وبلاگ نویس

 

خود حقیقی شان را پشت واژه های مهربان ،  صمیمی و

 

تعارفات پنهان نکرده و نقاب بر چهره نداشته باشند و

 

حرمت دوستی را پاس بدارند  ، البته می دانم دوستان

 

نازنینی که برگزیده ام از این قاعده مستثنی هستند ،

 

امیدوارهستم که زخم خنجر دوست بردل ووجودتان که

 

سخاوتمندانه  به او بخشیده اید هرگز احساس نشود چرا که

 

بد جراحتی ست ….. بگذاریم و بگذریم !!

 

و اما این چند پست اخیر را همسر خوبم ، لطف کردند و

 

انتخاب کرده و برای خوانش دوستان من در بلاگم قرار

 

دادند که بی نهایت و تا همیشه از او سپاسگزارم که

 

خواستند بلاگ شرقی یا نوشته های بیاد ماندنی بماند .

 

از این پس تا زمانی که اوضاع بر وفق مراد باشد و ممکن

من انتخاب خواهم کرد و باز هم شما نازنینان را به خوانش

 

مطالب خودم و اشعار انتخابی ام میهمان  خواهم کرد .

 

ضمنا در مدتی که حضور نداشتم برخی از دوستان حاضر

 

نشدند در بلاگ قبلی بنده که افراد شریف دیگری متاسفانه

 

در تملک خویش درآوردند ومتعجبم با آدرس بنده ادامه

 

دادند کامنت بگذارند و دانستم شرقی و مطالب او برایشان

 

قابل اهمیت است .

 

در این مدت که با شما فاصله داشتم ، دوستان بسیاری

 

ایمیل زدند و پیگیر غیبت بنده  بودند دوستانی که از بلاگم

 

دیدن می کردند اما هرگز کامنتی دریافت نکرده بودم و

 

همچنین  لطف دوستان شریفم

 

که مرا از خاطر نبردند و مرهون محبتشان هستم

 

بخصوص خودکار کمرنگ ، جناب علیپور که همیشه لطف

 

ایشون شامل حال بنده ی حقیر بود و همچنین

 

مروارید عرفان نازنینم که به شدت پیگیر غیبت ناگهانی

 

من بوده و در واقع دل نگرانم بوده اند را هرگز از خاطر

 

نخواهم برد .

 

از همه ی شما خوبان که این حرفای مطول بنده را خواندید

 

و با من تا حال بودید تا بی نهایت سپاس و تا همیشه درود .

 

 

حضور دوباره ام را دوست تر دارم با غزلی ازشاعری که

 

بسیار دوستش دارم حسین منزوی آغاز کنم …

 

امیدوارم چون همیشه همراهم باشید و از غزل لذت ببرید .

 

________________________________

 

 

نه هر ستاره سهیل است ، اگرچه دریمن است

 

نه هر یگانه اویس است ، اگرچه از قرن است

 

 

سرشکافته بایست و شور شیرینش

 

نه هرکه تیشه ای آرد بدست کوهکن است

 

 

نیافته ست بدان دیده ی جهان بینی

 

اگرچه جام جهان بین بدست اهرمن است

 

 

شمیم یوسفی اش باید ، ارنه عاشق را

 

نه چشم روشنی آرد ، هرآنچه پیرهن است

 

 

دلی بوسعت آفاق بایدش ، همه عشق

 

نه هرکه خال و خطش دل برد ، نگار من است

 

 

نشان عشق در آنان ببین که بر سر دار

 

دریده جامه خونینشان ، به تن کفن است

 

 

چه عاشقان ! که خط وصلشان به جوهر خون

 

نوشته با قلم سربشان به روی تن است

 

 

ستاره ای ست به پیشانی شکسته دوست

 

که از درخشش آن آفتاب ، شب شکن است

 

 

هزارها هنراز عاشقان به عرصه رسد

 

که کمترین همه ، جان خویش باختن است

 

 

غروب را نتوان ، مرگ آفتاب انگاشت

 

که زندگیش ، فرو رفتن است و سرزدن است

 

 

اشاره ، شیوه ی لب های دوخته ست ، ارنه

 

هزار نعره ی خونین به سینه ی سخن است !!

 

 

________________________

 

 

هیچ انسانی ، جزیره نیست

 

برای جنگیدن در نبرد نیک ، به کمک نیازمندیم  .

 

                                           پائولو کوئیلو

                                    

لحظه ها و دقایقتان تا همیشه ایام ، شیرین ، دل انگیز و 

قشنگ


15:47 | شرقی |

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

شرقی

مرا با برکه ای بگذار دریا ارمغان تو      بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

 

با درود فراوان خدمت شما عزیزان

 

از اینکه مدتی وبلاگم از صحنه دنیای مجازی حذف شد بسیار ناراحت شدم البته بیشتر

به خاطر شما دوستان عزیزم .

در هر حال مجددا با همت همسر و پسرم وبلاگم راه اندازی شد و مجالی جهت خواندن و نوشتن.

به تک تک شما عزیزان خوش آمد می گویم .

مانا باشید و پایدار .

شرقی 


13:23 | شرقی |